و خدایی که در این نزدیکی است ...

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است .... نزدیک ... همیشگی ... آرام

 

هنوز دوران عقد را سپری می کردیم و اولین سالی بود که در کنار خانواده همسر سال را تحویل میکردم و خودمو قاطی مراسم اونا کرده بودم و سعی می کردم همچین خووب صمیمی بزنم تا همه بهمون خوش بگذره ! سال تحویل شد و همه سر سفره تبریک گفتن و ماچ ماچ و ... و بعدش قرار شد همه به اتفاق ( دختر ها دامادها و ...) بریم خونه آقا بزرگ که بزرگ خاندان همسر به شمار می آد و خدا از بزرگیش هیچوقت کم نکنه . اولین بار بود که قرار بود با جناب آقا بزرگ ملاقات داشته باشم و قبلش همه کلی از خصوصیات و ویژگیهاش برام تعریف کردن که خوووب آشنا باشم با قضیه و رفتار درستی داشته باشم ! آقا بزرگ از ریش سفیدای شهر و از معماران قدیمی و با تجربه شهرشونه و بعد از فوت همسرش حالا تنها زندگی می کنه . بهم گفتن اخلاق آقا بزرگ اینجوریه که وقتی می ری خونش باید از تمام چیزی که برات تعارف می کنه برداری و باید همه رو هم بخوری وگرنه نمی ذاره از خونش بری بیرون . فکر کردم دیدم خوب این که چاره داره و از ثانیه اول شروع می کنم به خوردن تا بتونم از پس همه اون میوه و شیرینی ها بر بیام دیگه . گفتن آقا بزرگ کمی گوشاش سنگینه و باید بلند حرف بزنی تا بشنوه . خب اینم که حل بود . فوقش ولوم صدا رو می بردم بالا دیگه . خلاصه راه افتادیم .....

همه عمو ها و عمه ها و دخترا و پسرا شون و .... هم اومده بودن . آقایون جلوتر رفتن و با آقا بزرگ دست دادن و روبوسی و تبریک و ... و نوبت به من هم که رسید به عنوان تک عروس فامیل ! خیلی دوز صمیمیت رو هم بردم بالا و با آقا بزرگ دست دادم و صورتمو همچییییییین کشیدم طرفش تا روبوسی کنیم و تبریک . دیدم پیرمرد هی خودشو داره یه جورایی می کشه عقب و یه خورده سرخ شده . خوب حتما چون دفه اول با من برخورد داشته کمی خجالت می کشه دیگه ؟!! من هم بیشتر کشیدمش و خلاصه روبوسی رو انجام دادیم .... همین که اومدم عقب تا به بقیه هم اجازه اینکار و بدم دیدم همه وایستادن عقب و تا بنا گوووووش سرخ شدن و با دهان باااااز منو نیگا می کنن . خوب مگه چی شده ؟ مگه چیکار کردم ؟ هنوز نوبت میوه و شیرینی که نبود ... صدام هم که بلند بود و آقا بزرگ شنید که ... پش چطونه ؟؟؟ هیشکی بهم توضیحی نمی داد و جناب همسر هم که اصلا نیگام نمی کرد ... خلاصه نشستیم و با تعارف میوه ، از همه نوعش برداشتم سریع ! و تند تند مشغول شدم تا به وقت اضافه نخورم و رفتم تو حال و هوای خودم در حالیکه هنوز بقیه ریز ریز می خندیدن و بعضی ها هم با انگشت اشاره منو به هم نشون می دادن !!! عروس جدید بودن هم دردسر داره ها به خدا . موقع خداحافظی همه آقا بزرگ یه پاکت پول به عنوان عیدی به من داد ...

اومدیم خونه ...... و با باز شدن در همه ترکیدن از خنده . با خودم گفتم اینا چه مراسم عجیب غریبی دارن !! مادر همسر بهم گفت تو سنت شکنی رو به حد اعلاش رسوندی ! تا حالا هیچکس از خانومای فامیل حتی دخترا و عروسای آقای بزرگ چندین ساله که باهاش روبوسی نکرده بودن و همه یه جور شرم دارن از اینکار ! .... تا آخرش رو خوندم که چیکار کردم و یاد لحظه ای افتادم که اون بیچاره پیرمرد جلو همه هی خودشو می کشید عقب ... !

حالا پنج ساله که این قضیه شده موجبات خنده و دست انداختن من تو فامیل و همه قبل از رفتن به خونه آقا بزرگ کلی نصیحتم می کنن که یهو جو گیر نشی ! آخه من طبق روال بابا بزرگ خودم که از سر و کولش هم بالا می ریم اینکارو کردم اونم در حد خیلی مودبانه اش !

 

نویسنده : : ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

 

گفتم برایم دعا کن . گفتی قرآن را باز کن و بخوان . تا هر کجا که می توانی و دوست داری بخوان ، بعد چشمانت را ببند و هر آنچه می خواهی با خدایت در میان بگذار .... خواندمش ... سوره المومنون ...سوره نور ... سوره حج .... با خواندنش آرام می شدم . به خودم آرامش می دادم ... مگر خدا نمی داند چه در دلم هست ؟ نیازی نیست دوباره همه را لیست کنم .... بارها و بارها گفته ام و صدایش کرده ام .... پس چرا مرا نمی بینید ؟ ...گفتی ما چشمهایمان را بسته ایم و او را نمی بینیم .... شاید تو راست می گویی . شاید که نه ، مطمئنم که راست می گویی . گفتی ایمانت را محکم کن .... چقدر دلم برای شنیدن این حرف ها تنگ شده بود . می دانی چند وقتی است کسی از ایمان و قرآن برایم حرف نزده بود ؟ ... خنده دار است نه ؟ حتی دعوت کردنت به این سمت و سیاق هم برایم آرامش بخش بود ... کسی دور و برم نیست که اینها را برایم دوباره و دوباره و دوباره بگوید ... اینها حتی خداوندیش را هم قبول ندارند چه رسد به اینکه تو را به او دعوت کنند . دلم ایمان می خواهد و توکل . دلم یک " پیر " می خواهد . از آن پیرهای با ایمان و با خدا . از آنهایی که همه کارت را به او ربط می دهند و تو را به او حواله می دهند ، نه اینکه از آسمان و ریسمان برایت بگویند و از هزار و یک تجربه خودشان تا تو را آدم کنند و سر عقل بیاورند . سست و ضعیف شده ام . شکننده و کمی خُرد شده حتی ... دستم را بگیر و بلندم کن . هنوز خیلی جوانم ...

پ.ن. ١ : بابت همه محبتت ممنونم . بی ریا هستی .

پ.ن. ٢ : امروز که محتاج تو ام جای تو خالیست ، فردا که بیای به سراغم ...

پ.ن.٣ : به چند عدد پیر و پاتال جهت سوق دهی اینجانب به سخت نگرفتن دنیا و اموراتش محتاجم .

 

نویسنده : : ٤:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

 

این روزها به شدت درگیرم .  تصمیمات جدید من هم که بر مبنای رژیم و لاغری و خوش تیپی و خوشگلی هر چه بیشتر می باشد هم بر درگیری های فکری ام اضافه شده است و کلاً الان شب و روز دارم می دوم . روزها از ساعت ۵/۶ صبح می دوم برای بیدار شدن و صبحانه و آماده کردن گلناز برای بردن به مهد و بعدش هم بدو بدو برای رسیدن به سرویس شرکت . سرویس سواران محترم تا حالا به این موضوع فکر کردین که چقدر سرویس چیز خوبیه ؟! همچین که می شینی توش دیگه کلللن راحتی و می دونی که تو این زمان به خصوص هیچ کار خاصه دیگه ای نمی شه انجام بدی و فقط و فقط باید بشینی . یه جور توفیق اجباری حساب می شه . جدیدن برای سوار شدن به سرویس لحظه شماری می کنم و اینقده ذوق می کنم که وقتی می بینمش اشک تو چشام حلقه می زنه ! کارای شرکت هم که دیگه روند همیشگی خودش رو برای دویدن داره . حالا خدا نکنه یکی از پرونده هات هم  یههههههههو فوری بشه ! هنوز در اتاق رو باز نکردی تلفنت داره زنگ می خوره ... تا ۵ دقیقه بعدش به جرات می تونم بگم ۵٧ نفر سراغ همین پرونده رو ازت گرفتن که چیکارش کردی ؟ تو چه مرجله اییه ؟ بعدش هم تا ظهر بدو برو بالا دفتر مدیر عامل چون به ایشون باید حضوراً گزارش بدی . تازه سر ظهر که می شه رئیست می گه تو چرا گزارش این پرونده رو به من نمیدی ؟!!!!!

بعدش باز بدو بدو تا از سرویس دوست داشتنی جا نمونی . واللا شرکت ما تو آبادی که نیست که اگه جا موندی با تاکسی و ... برگردی خونه . باید تمام تلاشتو بکنی تا بتونی به در سرویس آویزون بشی تا بکشنت بالا . البته این مسئله واسه خانوم محترمی مثل من هیچوقت پیش نیومده .

خلاصه باز پروژه رفتن به مهد و کالسکه و برگشتن به خونه و غذای گلناز و مرتب کردن خونه و .... تا نوبت ورزش اصلی می رسه . دویدن روی تردمیل !!!!! قضیه بُکُشم و خوشگلم کنه دیگه .... اگه چند روز دیگه یه جنازه محترم آویزون دیدین ، اون منم !

پ.ن.١ : تمام چیزهای مهم درون فکرم رو چیکار کنم ؟

 پ.ن.٢ : داشتی براش می گفتی از اینکه چقدر با شور و شوق اینهمه کار کرده ای ، غذا آماده کرده ای ، همه جا را تمیز و مرتب کرده ای تا لحظه ورود همه چیز شلوغ و نا مرتب به چشم نیاد ، آن هم خانه ای که صبح با بدو بدو ترکش کرده ای ، خودت را مرتب کرده ای ، لباس خوبی پوشیدی ... خوب همه این کارها رو یه کارگر هم می تونه انجام بده .....

 پ.ن.٣ : گاهی انگار گوشام اشتباه می شنوه ولی به همون چیزی که می شنوه خیلی فکر می کنم . تو فکر می کنی فراموشش کرده ام ، یا شاید نشنیده امش  یا اینکه حرف زیاد مهمی نبوده . ولی بهش فکر میکنم و هر بار بیشتر از بار قبل می شکنم . داشتم سر برنامه رفتنمان حرف می زدم . گفتی تو هر وقت خواستی خودت برو ...... من می مونم ....

یه دفه چه تنها شدم

پ.ن.۴ : یعنی نمیشه یکی در این خونه رو بزنه ، به موبایلت زنگ بزنه ، حتی یه اس ام اس کوچولو ، حداقل یه ایمیلی ... بگه حالت خوبه تو ؟ بشین یه کم حرف بزنیم .... اصلا خودم همه این کارا رو می کنم ، ولی وقتی باهاتون حرف می زنم ازم بپرسین حالت خوبه ؟ ... دلم برای کسی تنگ شده که نمی دونم کیه . نمی دونم کجاست . ازش هیچ خبری ندارم . فقط می دونم من خیلی مواظبشم ، خیلی بهش فکر می کنم ، خیلی دوسش دارم ، خیلی باهاش حرف دارم ...

نویسنده : : ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

 

به این نتیجه رسیدم که واقعاً هر تصمیمی رو که در اوج عصبانیت می گیری ، همیشه بهترین و قاطع ترین تصمیمته و کلاً دیگه نمی خوام این اشتباه روانشناسانه رو در مورد اینکه در این گونه مواقع نباید تصمیم بگیری یا اینکه اگه تصمیم گرفتی بهش عمل نکنی ، رو انجام بدم . آخه آدم چند بار باید چوب یه کاری رو بخوره تا حالیش بشه که دفعه اولی که یه تصمیمی گرفتی و عزمتو واسه کاری جزم کردی ، دیگه سرت هم بره نباید برگردی خونه اول و فکر کنی همه چیز گل و بلبل شده و اینا .

همون موقع که قاط می زنی ، دقیقاً لحظه اییه که همه چیزو فهمیدی . همون موقع حسابی سوختی و آتیش گرفتی . همون موقع پی به خیلی از روابط و ضوابط و قوانین بردی . همون موقع تصمیم می گیری دیگه فلان رفتار رو با فلانی انجام بدم یا ندم . ٢ روز بهش عمل می کنی ... فقط تا روزی که هنوز رو فرم قاط زده ای ... از فردا که یه کم اون آتیشه داره یواش یواش خاموش می شه و کمی آروم گرفتی ، باز یهو یادت می ره با کی طرف بودی و شاید هم دلت سوخته به خاطر خیلی دلایل ، بااااااااااااز می شی همون خری که بودی ( با خودم بودم ، به شما بر نخوره ) و این ادامه داره تا باز از همون مکان قبل گزیده بشی و کور بشه چشمت تا خوب ببینی ( بازم با خودم بودم ) .

واسه همینه که می گم هر موقع عصبانی بودی بدون که تو مغزت داره معجزه رخ می ده و به اون مخت ایمان داشته باش .

نویسنده : : ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

 

عجب بساطی شده ها ... بعد از جومونگ چشممون به جمال " ویکتوریا " روشن . طرف می گه قبل از " ویکتوریا " بهت زنگ بزنم یا بعدش ؟ یا اینکه تو سرویس سر صبح آقای اونوری خودشو دو متر کشیده طرف آقای اینوری می گه : راستی دیشب " ویکتوریا " چی شد ؟ میری سر ظهر نمازخونه یه چرت بخوابی ! سر و صدای خانوما در مورد اتفاقات " ویکتوریا " نمی ذاره یه دقیقه آروم بگیری . 

فیش حقوقی همینک اومد تو دستم . از دو روز پیش توی سایت گذاشته بودنش برای مشاهده ولی نمی رفتم ببینمش . دلم می خواست لذت و اشتیاق باز کردنش رو خودم احساس کنم ! چه دلخوشی های مسخره ای دارم من . ولی کللی با همین چیزا حال می کنم . یه دلهره خاصی داره باز کردن کاغذ فیش حقوقی . حالا زیاد مهم نیست چقدر توش باشه ولی مهم همون اضطرابشه که دوست دارم . وقتی همه تو اتاق مشغول کار خودشونند ( البته اغلب مشغول کار دیگرانند ! )  یکی با تلفن حرف می زنه ، یکی هد فون ! تو گوششه و داره یه چیزی گوش میده و ما همه هم داریم فکر می کنیم  تمرین زبان انگلیسیه !! ، یکی داره زونکن هاشو می زنه تو سرش ، اون یکی داره بلند بلند بحث سیاسی می کنه و ... ناگهان منشی واحد می آد تو اتاق و فیش حقوقی همه رو می ده ... چه لحظه قشنگی . برای چند دقیقه همه ساکتند و من عاشق این سکوتم . و بعد از چند لحظه همه دارن دنبال ماشین حساب می گردن تا دقیق همه چیزو چک کنن ! ولی الان دیگه داره کم کم این لحظات کوتاه و قشنگ هم از بین می ره . همه به شکر داشتن اینترنت قبلا تمام اموراتشون رو چک کردن و حتی فیششون رو هم باز نمی کنن .

دارم خودمو به همین لحظات و لذت های کوچیک و نهانی عادت می دم تا از خیلی چیزا بتونم احساس شادی کنم

 اینقدر دلت برای مامان و بابات تنگ شده و ۵ ماهه داری خودتو به هر نحوی دلداری می دی و کللی خودتو داری می چلونی تا از اون ته ته های وجودت انرژی مثبت بزنه بیرون ، اینقده دلت واسه ویترین مغازه ها تنگ شده و دلت واسه خریدن کتاب پر پر می زنه ، اینقده دلت صدای بوق بوق ماشینا رو می خواد ، اینقده داغونی که شب می ری رو پشت بوم خونه تا کمی هوای خنک به سر و کللت بخوره ... اینقده .... بعد سر صبح همکارتو میبینی که چشماش شده اندازه یه گردو از بس شب قبل گریه کرده از "دلتنگی " ... اونوخت دیگه همه چیزو فراموش می کنی و اینقدر از خودت دلقک بازی در می آری تا بتونی فقط اونو شاد کنی .

 

نویسنده : : ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

 

شما این چیزا رو باور نمی کنید هیپنوتیزم

اینقدر بارون اومد و اینقدر هوا مه آلوده که همه چیز خیس و مرطوبه . هر روز صبح اخبار هوا شناسی می گه رطوبت بالای ٩۵ درصده . نزدیک به ٢ ماهه همین وضعیت رو داریم . بعد از اطرافیان و دوستان می شنوی : برین کمد هاتو چک کنین مبادا کپک زده باشه به خاطر رطوبت بالا ! و ما هم چک کردیم ! و کپک دیدیم در حد عالی سبزسبزسبز... باور می کنید ؟ تمام لباس ها و خرت و پرت ها و کارتون خالی ها و  ... ریختیم بیرون وسط خونه تا هوا بخوره بهشون . ااااااه ه ه ه ه ه ... همه چیز بوی نم و رطوبت گرفته . هیچی خشک نمی شه . خونه شده مثل چهار شنبه بازار . شلوووووووووغ .

دیشب یهو دلم یه عالمه آفتاب خواست ! از اون آفتابای داغ و گرم مشهد توی وسط تابستون ساعت ٣ بعد از ظهر . که همه چیزو خشک می کنه مثل چووووب . دلم لباس خشک می خواد ... حالا هی نشسته بودم ناشکری می کردم و دلم چیزای عجیب و غریب می خواست که ...!

تصمیم گرفتم برم حمام . ساعت ١٢ شب بود که همه کارامو کردم و گلناز و خوابوندم و سر افراز و خرامان خرامان و خوشحال رفتم  حمام . که بعد از چند دقیقه با فریاد آقای همسر که می گفت بیا بیروووووووون ! تند تند و خیس خیس لباس پوشیده وحشتزده  زدم بیرون و دیدم بخار همه خونه رو گرفته و آشپز خونه پر آب شده . بله خانوما ! بله آقایون ! آبگرم کن اُوِر فلو کرده بود و تمام زندگی خیس تر ! شد . عرضم به حضورتون چون در منطقه نفت خیز و گاز خیز هستیم و خودمون از این نعمت محروم ، آبگرمکن مون هم برقیه و خدا بهمون رحم کرده بود که همراه آب و بخار ، برق نگرفته بودمون . وگرنه من زیر دوش خشک شده بودم . فکرشم دلمو ریش می کنه .

حالا باز هی بشین نا شکری کن و بگو دلم آفتاب می خواد . نه آقا جان . ما نخواستیم . هیچی نخواستیم . خدا رو روزی ١٢٠ بار یا بیشتر ، شکر می کنیم که اینهمه کپک خوشگل و دوست داشتنی و ملوس رو دیوارامون داریم .

دوستان لطفن اظهار تاسف و همدردی نکنین . می ترسم سقف امشب بیاد پائین باز دوباره همه دور هم بهمون خوش بگذره استرس

نویسنده : : ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

 

و خدایی که در این نزدیکی است

نمی دونم یه لحظه چی شد . نمی دونم خدا بهم نزدیکتر شد یا ازم دور شد ؟ یه مکالمه ی چند دقیقه ای بود شاید که همه چیزمو به هم ریخت . آب سردی به روم ریخته شد و سرد شدم . شاید یخ زدم و هنوز درک نکردم . احساس خلاء می کنم . باور کن حتی نمی دونم پر شده ام یا خالی . دیگه نمی خوام چیزی رو ادامه بدم . توی مبارزه با خودم شکست خوردم . حتی اینقدر قدرت ندارم که همه چیزو به هم بریزم .

اصلا نمی دونم چی نوشتم . می خوام فراموش کنم همه چیزو . می خوام برم سرمو ببرم زیر بالش گریه کنم . چه خوبه که فقط مال خودم نیستم وگرنه ... !

نویسنده : : ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

 

گلناز ناز نازی دیشب برای اولین بار حرف زد و گفت : ببببببببا ببببببببا ! قلبماچچقدر ذوق کردیم ما . دلم می خواست بخورمش دخمله رو .

رفته بودیم نمایشگاه کتاب ، یه عالمه کتابای کودک داشت و گلناز با اینهمه کتاب و رنگ و اسباب بازی اینقدر ذوق کرده بود که نگو . همه از ذوق کردن این بچه خنده شون گرفته بود ! با هیجان کتابا رو نگاه می کرد و چشاش برق می زد ! بچم کلاً توی مُد تعجب و حیرته همیشه ! تعجبتعجب

آقا ما از روز تاسوعا یهو دلمون خواست شله زرد درست کنیم . اون روز که به دلیل مشغله زیاد به این کار نرسیدم و تصمیم بر این شد که فرداش یعنی روز عاشورا درست کنم . برنج و خیس کردم و اینا ، یادم اومد گلاب نداریم !آخ همه جا هم تعطیل بود . دوست جون همسایه رو هم سراغ گرفتیم اونم نداشت . دیدیم اینجوری که نمی شه ، برنجا رو خیس کردم خراب می شه که ، یه عالمه نمک به برنجا اضافه کردیم و گذاشتیم بمونه واسه درست کردن پلو و کلاً بیخیال شله زرد شدم . ٢-٣ روز برنجا توی آب نمکا بود تا اینکه گلاب رو خریدیم . آخه کی با برنج شور شده شله زرد درست می کنه ؟! بهم نخندید ولی من این کارو کردم !نگران تازه این که چیزی نیست ، چون برنجا زیاد بود یه کم از برنج و برداشتم تا شیر برنج هم باهاش درست کنم !! و باقیمانده برنج رو هم قاعدتاً می خواست پلو درست کنم دیگه .... سه تا قابلمه ساعت ۵/١٢ شب داشت قل و قل می جوشید ! سبزپلو ها درست شد . ولی شیر برنج و شله زرد شور بود ! خدا منو خفه نکنه ... سر وته شیر برنج رو هم آوردم نوبت به شله زرد که رسید دیدم ای وای شکر تموم شد ... آخه باید حتماً بزنن تو گوشِت تا آدم بشی و بیخیال این کار بشی ؟؟ خب نبات که داشتیم ! ریختیم به جای شکر .... نکته جالب اینکه می خواستم سنگ تموم گذاشته باشم و کلللی بادوم هم تو شله زردا ریختم !

الان توی یخچال پر از شیر برنج و شله زرد و پلوئه که همشون هم یه نمه شوره ! قهقهه

پ.ن ١ : از کوتهی ماست که دیوار بلند است

پ.ن ٢ : دلمان برای مامانمان تنگ شده است

 

نویسنده : : ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد